خرید بک لینک

!—Areeeeezo2--> به او بگویید... اسمش امید استاما امید به چهامید به کجا ؟وقتی در اوج نداری و تنهایی نعره میزنی کیست که تو را نوازش کند؟کیست که تو را یاد کندکیست که آغوش شودو کیست که مرحم شودمن خسته تر از آنم که حرفی بزنم و دعایی بکنمرنجورتر از آن که بخواهم سری بالا بکنممن از آن پرنده باران خورده خیس، غمگین تر شده امخدایی که وعده بعد هر سختی آسانی داد فقط تا قسمت سختش برای ما نوشتآن قسمت آسان، قسمت ما نشدهمه زندگی درد بودهمه اش اشک بودهمه اش رنج بودنمی دانم کجای این داستان را اشتباه نوشته اندآادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا حیدری تاريخ: شنبه 21 شهريور 1405 ساعت: 14:05

اسمش امید استاما امید به چهامید به کجا ؟وقتی در اوج نداری و تنهایی نعره میزنی کیست که تو را نوازش کند؟کیست که تو را یاد کندکیست که آغوش شودو کیست که مرحم شودمن خسته تر از آنم که حرفی بزنم و دعایی بکنمرنجورتر از آن که بخواهم سری بالا بکنممن از آن پرنده باران خورده خیس، غمگین تر شده امخدایی که وعده بعد هر سختی آسانی داد فقط تا قسمت سختش برای ما نوشتآن قسمت آسان، قسمت ما نشدهمه زندگی درد بودهمه اش اشک بودهمه اش رنج بودنمی دانم کجای این داستان را اشتباه نوشته اندآنجا که فکر می کردم بهشت ست سراب بودآن لحظه که حس عشق را داشتم داغ یک آجر بر پیشانی بود که هنوز مستی حالم آن را نفهمیده بوداز آنجا که قصه من سر نداشت منتظر پایان هم نباش..... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا حیدری تاريخ: چهارشنبه 22 تير 1401 ساعت: 18:44

ما را با وعده عشق به قربانگاه بردند سر بریدند و اما خونی نریخت وجود ما پر از فریاد بود فریادی خاموش زیر خاکسترهای ظلم که مرگمان تنها فریاد شد از دل چیزی نگفتیم تا که نرنجد دلی از سوز نگفتیم تا که آه نشنویم اما همه وجودمان درد شد یک درد بی پایان یک من مانده در اوج بیابان یک لب گزیده ی بی سر انجام یک من تنهای بی تو یک قلب شکسته بی درمان یک حضور بی رنگ یک اجبار برای زیستن ما را تو وعده لبخند دادی بر لب هایمان خنجر نهادی بر قلبمان احساس و دستهایمان زخم چشمها هرچه دید اشک بود جز تنهایی چیزی ندید آغوش های سرد را تو گرم کن ای رنگین کمان انتهای باران برچسبها: فریادادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا حیدری تاريخ: جمعه 15 اسفند 1399 ساعت: 15:46

چشمهایم را باز کردم قدمهایم را شمردم و خودم را در آینه دیدم

و اگر تمام می شد چه

و کاش تمام می شد

باید همیشه منتظر یک خداحافظی تلخ باشم

از شدت خوبی دیدن فرار می کنند

ولی تمام نمی شود این قصه ی تلخ

باید حتماً خاکستر شد

باید شد ؟

باید تمام می شد

نخند که دیگر خسته ام از این خنده ی بی معنا

از این حرف های انسان خوار

برچسب: نویسنده: مهسا حیدری تاريخ: جمعه 15 اسفند 1399 ساعت: 15:46

یه پنجره با یه قفسیه حنجره بی همنفسسهم من از بودن تویه خاطره ست همین و بس رویاهایم از تار عنکبوت نازک تردستهایم از برگ خزان لرزان ترچشمم کبود از درد این عشققلبم سیاه از زهر این هجرفریادم یک سکوت در انادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا حیدری تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 18:44

کلمه از تو عبور می کندبه سمت بی نهایتحس نچسب زندگیطعم گس احساسروی دیگر منطققلبم خالی می شود از تمام شعر بودناز درک یک حقیقت سختبه سمت پوچیبه سمت فریادهای بی نفسبیدار نمی شوم از این کابوس نحسیاریگری نیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا حیدری تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 18:44

عشق یعنی یک مرد آن هم علیلبخند روی لب و صد غم میان دلاز عدالت، مهربانی، مرد زندگیهر چه گویم کم گفته ام از یا علیشیر نخلستان ها، یاور مظلوم، شمشیر دو تیغ برای ظالمعشق یعنی یک سکوتیعنی یک قطره اشک در میادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا حیدری تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 18:44

تولدت مبارکدر میان زمستان و سرمابرف و یخبندانگلی روییده به زیبایی یک رویاقشتگ تر از فرشتهخندان تر از آفتابگردانهمچون بنفشه با طراوتهمچون پرنده شیرین زبانصدایش آواز زندگیقلبش دریای بندگیپاک تر از بارانو درخشنده تادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا حیدری تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 18:44

دوست داشتن کوتاه ترین جمله عالم که دگرگون می کند حال هر عاشق دلداده رامرا صدا کن از دروناز سفیدی قلبتبا بلندترین فریادی که می دانیمن اینور خط جا مانده امدلم گرفته و قلبم از تپش ایستادهمرا بخوان به خاطادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا حیدری تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 18:44

ای که از کوچه معشوقه ی ما میگذری بر حذر باش که سر می شکند دیوارشاما نه خبری هست از معشوق و نه از آن کوچهدلم خوش به یک مطلب و شعر عاشقانه بود که آن هم معشوق ما را رنجاندو تنها خوشحالم از زمزمه ی قصه ی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا حیدری تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 18:44

از لابه لای احساس نبودن ها و تنهایی تو را پیدا کردمدر میان سجده ها و دعاهایماز اعماق رویاهایمتو را یافتم چون پاک ترین عشق خدا را دیدم نمیخواهم بگویم بهترینم و یا بالاترینماما من به امید آن تنهاترینم کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا حیدری تاريخ: دوشنبه 18 آذر 1398 ساعت: 21:47

در میان بهبه ی روزگار و افکار، یافتن یک حال خوب سخت استباید دنبال بهترین ها گشتگاهی خوب ها، آدم ها هستند و گاهی حرف هاو اگر هم بتوانی آدم های خوبی را پیدا کنی که حرف های خوبی می زنند و قلب بزرگی دارندادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا حیدری تاريخ: دوشنبه 18 آذر 1398 ساعت: 21:47

تمام درها و پنجره ها را میبندی بر روی خودت که مبادا دوباره اسیر یک رویا شوییک خیال بزرگ پر از ابرها و آسمون ساختگی که قصرهایی در آنها نهفته است و هر روز قشنگ تر از بهشت هستنددست هایی که نوازشت می کنندادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا حیدری تاريخ: دوشنبه 18 آذر 1398 ساعت: 21:47

چه رازیست که همیشه در یادها و قلب ها می مانی و از نسلی به نسل بعد کوچ می کنیسالها می گذرد داغ شب اول رفتن هنوز بر سینه مانده استچرا ؟چگونه شد که هیچکس مثل تو ماندگار نشد ؟شاید برای اینکه به سمت هیچکس ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا حیدری تاريخ: دوشنبه 18 آذر 1398 ساعت: 21:47

رویای با تو بودن رویای هر روزماز لبخند خیالی سرچشمه می گیره این خیال باطلکه بگیرم دستتو امروز برای فردای پوشالیبرو گریه ازم دوری کن که من معشوقه ای دارم خندانکه منو به آینده میبره فقط با یک صدابگیر چشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا حیدری تاريخ: دوشنبه 18 آذر 1398 ساعت: 21:47

صفحه بندی