!—Areeeeezo2-->
به او بگویید...
اسمش امید است
اما امید به چه
امید به کجا ؟
وقتی در اوج نداری و تنهایی نعره میزنی کیست که تو را نوازش کند؟
کیست که تو را یاد کند
کیست که آغوش شود
و کیست که مرحم شود
من خسته تر از آنم که حرفی بزنم و دعایی بکنم
رنجورتر از آن که بخواهم سری بالا بکنم
من از آن پرنده باران خورده خیس، غمگین تر شده ام
خدایی که وعده بعد هر سختی آسانی داد فقط تا قسمت سختش برای ما نوشت
آن قسمت آسان، قسمت ما نشد
همه زندگی درد بود
همه اش اشک بود
همه اش رنج بود
نمی دانم کجای این داستان را اشتباه نوشته اند
آنجا که فکر می کردم بهشت ست سراب بود
آن لحظه که حس عشق را داشتم داغ یک آجر بر پیشانی بود که هنوز مستی حالم آن را نفهمیده بود
از آنجا که قصه من سر نداشت منتظر خاتمه هم نباش.....
برچسب:
نویسنده: مهسا حیدری