آدم دوست دارد در محیطی قرار بگیرد که پادشاهی کند و همه چیز به فرمانش باشند و فقط لبخند بزند و رنگ غم را نبیند.
با گریه بیگانه باشد و لبریز از انرژی باشد تا که خستگی را از پای درآورد
می خواهم مامن تو باشم
آغوشم را باز کنم تا تو آسوده بخوابی
تو پادشاه باشی و من سرباز و به وقت نیاز وزیرت باشم
سربازی که تاج سر می خواهد و تو آن تاج زیبایی
گرچه این پناهگاه خیلی بزرگ نیست اما تمام تلاشم را می کنم تا برایت گرم ترین باشد
نمی خواهم هیچوقت فراموشم بشود که صبحم با بوسه بر گونه تو افطار شود
بیا در آغوشم تا نبض ثانیه ها را با تو بگیرم
دوســـــــــــــــــــــــــــــــــتت دارم
برچسب:
نویسنده: مهسا حیدری