برای داشتن تو دعاها کردم و برای یافتن تو همه چیزم را به خدا سپردم. داشتن تو را نعمتی می دانستم از سمت خدای مهربانم و همیشه شکرگذار بودم و هستم.
گاهی آدم به نقطه ای می رسد که حتی دوست ندارد صحبت کند و فقط می خواهد سرش را گرم زندگی تکراری و روزمره کند تا که نفهمد چطور روزهایش می گذرد.
باور نمی کنی وقتی می گویم نفسهایم به نفس های تو بند است.
اگر بخواهم واضح تر بگویم باید بدانی که نفس کشیدن این چیزی نیست که از دهان خارج می شود و برمیگردد. نفس یعنی زندگی به معنای واقعی و اینکه هر لحظه زیستن را درک کردن.
اینقدر که دنبال این می گردم که کجا اشتباه کردم که تو مرا دوست نداری مثل یک آدم گیج و منگ شده ام. نمی دانم کجای سرنوشت من اشتباه پیچیده است.
شاید من همیشه یک متوهم بوده ام که فکر می کردم که دوستم داری.
اینقدر از تو میترسم که حتی دوست ندارم این نوشته را بخوانی.
منتظرم لحظه ها بگذرند تا شاید زمان همه چیز را حل کند.
برچسب:
نویسنده: مهسا حیدری