من هستم و او دیگر نیست
نمی خواستم باور کنم که از زندگی من رفته است اما باید با حقیقت روبرو شد
او دیگر نیست
کاش دوباره می نوشتم و دوباره مرا تحسین می کرد
کاش دوباره سرش را روی شانه ام می گذاشت
کاش بار دیگر دست هایم را می گرفت
کاش بار دیگر برایم لبخند میزد
باید قبول کنم که بعضی آرزوها دست نیافتنی ست ؟
کاش می دانستم کجا کم بودم و چقدر کم گذاشتم
کاش همه دنیا دریا می شد و من غرق می شدم تا مردنم بی بهانه باشد
کاش این روزها را دوباره تجربه نمی کردم
روزهای تنهایی
روزهایی که هیچکس صحبت نمی کند
و دیوارها از همیشه ساکت تر هستند
روزهایی که فقط دوست دارم نباشم
چون دیگر بهانه ای برای لبخند ندارم
تازه چشمانم گرم شده بود به امید یک خواب تازه
برای یک آرامش خالص
با شیرینی یک لبخند
اما کابوس ها دوباره آمدند و همه ی خواب ها را بردند
و این بار تمام زندگی ام را بردند
خدایا تو شاهد باش من همیشه عاشق بودم
دست هایم رو به آسمان خشک شد و چشمانم از گریه سفید
اما تو فقط گفتی الله مع الصابرین
کاش لحظه ای حال مرا می فهمید
انسان بودن خودش درد بزرگی ست
و انسان عاشق درد دردهاست
صبر هم سقف دارد
تو می دانی آخر قصه چیست اما من که نمی دانم
تو میخندی و من فقط از درون می میرم
تو خبر داری که من مرده ای بیش نیستم
برچسب:
نویسنده: مهسا حیدری