خرید بک لینک

یه پنجره با یه قفس

یه حنجره بی همنفس

سهم من از بودن تو

یه خاطره ست همین و بس

رویاهایم از تار عنکبوت نازک تر

دستهایم از برگ خزان لرزان تر

چشمم کبود از درد این عشق

قلبم سیاه از زهر این هجر

فریادم یک سکوت در انتهای غار تنهایی

دیگر برنمی گردد آن حال خوش

دیگر لبخند نمی شود این غم

ای شاه نشین مرا در زیر پاهایت دریاب

که این سیلاب تلخ مرا با خود برد

به انتهای هق هق

به سمت لعنت خدا

به زیر سنگ های قعر دریا

به اعماق خاموش جنگل سوخته

به سمت دریای بی موج بی ساحل

به راه بی پایان

به سردی یک زمستان

بی رمق تر از آنچه که فکر می کنی

بی روح تر از این شعر که می خوانی

بدرود ای عشق

بدرود ای زندگی

بدرود

برچسب: نویسنده: مهسا حیدری تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 18:44

صفحه بندی